دل‌ها به آب نه که به آب‌آورش خوش است

در چشم باد, لاله گل  پرپرش خوش است
خورشید, روز واقعه خاکسترش خوش است


 

از باغ‌ها شنیده‌ام این را که عطر یاس
گاهی نه پشت پنجره, لای درَش خوش است


 

دریا همیشه حاصل امواج کوچک است
یعنی علی به بودن با اصغرش خوش است


 

در راه عشق دل نه فقط سر سپرده‌ باش!
حتا حسین پیش خدا بی‌سرش خوش است


 

جایی که ماه همسفر آب می‌شود
دل‌ها به آب نه که به آب‌آورش خوش است


 

جایی که پیش‌مرگ پدر می‌شود پسر
اولاد هم نبیره‌ی پیغمبرش خوش است


 

عالم شبیه آن لب و دندان ندیده‌است
لبخند هم میانه‌ی تشت زرَش خوش است!


 

این خون سرخ اوست که تاریخ زنده‌ است
این شاهنامه نیست ولی آخرش خوش است:


 

اندوه سال‌های پسر را گریستن
سر بر سپید پیرهن مادرش خوش است


 

از ماه‌های سال, محرّم که محشر است!
از «روز»های سال ولی «محشر»ش خوش است

 

محرم....امام حسین و علی اکبر

 

امشب شهادت نامه ی عشاق امضا می شود
فردا ز خون عاشقان، این دشت دریا می شود

امشب کنار یکدگر، بنشسته آل مصطفی       
فردا پریشان جمعشان، چون قلب زهرا می شود

امشب بود بر پا اگر، این خیمه ی خون خدا      
فردا به دست دشمنان، بر کنده از جا میشود

امشب صدای خواندن قرآن به گوش آید ولی      
فردا صدای الامان، زین دشت بر پا می شود

امشب کنار مادرش، لب تشنه اصغر خفته است      
فردا خدایا بسترش، آغوش صحرا می شود

امشب که جمع کودکان، در خواب ناز آسوده اند      
فردا به زیر خار ها، گم گشته پیدا می شود

امشب رقیه حلقه ی زرین اگر دارد به گوش      
فردا دریغ این گوشوار از گوش او وا می شود

امشب به خیل تشنگان، عباس باشد پاسبان      
فردا کنار علقمه، بی دست، سقا می شود

امشب که قاسم زینت گلزار آل مصطفی ست     
فردا ز مرکب سرنگون، این سرو رعنا می شود

امشب بود جای علی، آغوش گرم مادرش     
فردا چو گل ها پیکرش، پا مال اعدا می شود

امشب گرفته در میان، اصحاب، ثار الله را      
فردا عزیز فاطمه، بی یار و تنها می شود

امشب به دست شاه دین، باشد سلیمانی نگین      
فردا به دست ساربان، این حلقه یغما می شود

امشب سر سر خدا، بر دامن زینب بود     
فردا انیس خولی و دیر نصاری می شود

ترسم زمین و آسمان، زیر و زبر گردد حسان     
فردا اسارت نامه ی زینب چو اجرا می شود

حبیب الله چایچیان (حسان)

آن ساقي آفرين که تو را آفريده است - مشک تو را و اشک تو يکجا خريده است

وقتي خدا قدم به دل و جان ما گذاشت
عباس را به جان و دل شيعه جا گذاشت
عطر ادب ز خيمه ي عشاق شد بلند
وقتي حسين پرچم عباس را گذاشت
اي همت بلند تو خلوتگه امان
بيچاره آنکه حق تو را زير پا گذاشت
نور تو را مقام تو را عصمت تو را
جز در وجود پاک تو خالق کجا گذاشت؟
فاني في الحسين شدن از مرام توست
در مکتبي که دست تو آن را بنا گذاشت
سلطان عشق گفت:فداي تو جان من
بعد از خودش امام تو سنت بجا گذاشت
با انتقال رتبه باب الحوائجي
ارباب ما نهايت منت به ما گذاشت
انگار علاقه به تو ارث فاطمي است
در دل عزيز فاطمه عشق تو را گذاشت
تقوا و زهد علم وعمل غيرت و وقار
اينها مظاهري است که در تو خدا گذاشت
روزي که از وجاهت تو پرده بر کشند
پيغمبران ز وجه خدا جرعه سر کشند
آنکه تو را ز زمره ي جانانه ها نوشت
نام ترا به سر در ميخانه ها نوشت
ساقي شدي که ساغر ايمان دهي به ما
قدر تو را قدير به پيمانه ها نوشت
قصه نويس مبتکر قصه هاي عشق
قد تو را رشيد چو افسانه ها نوشت
اي سايه ات پناه امام زمان، خدا
کهف تو را امن ترين خانه ها نوشت
خشم خدا به ابروي پيوسته ات سزاست
چشم تو را مراقب بيگانه ها نوشت
جانت فداي طاعت و جسمت فناي يار
وصف تو را شبيه به پروانه ها نوشت
گلبوسه ها به دست تو دارد پيام ها
دست تو را محافظ گلخانه ها نوشت
رزمت عجيب شبيه به جنگيدن علي است
شمشير تو خطوط سر شانه ها نوشت
حيدر،حسن،حسين اساتيد جنگي ات
درس تو را زمکتب شاهانه ها نوشت
وقتي سخن ز ساقي و ساغر شود رواست
نام تو را به سر در خمخانه ها نوشت
عشقت جلال ماست، تبارکت يا هلال
رويت جمال هوست، تعاليت يا جلال
از بس نوشته اند جمالت منور است
رويت سزاي گفتن الله اکبر است
اي حمزه ي رسول گرامي کربلا
محو تو سيد الشهداي پيمبر است
اي نافذ البصيره کجا سير مي کني
چشمت شبيه هيبت چشمان حيدر است
از آن زمان که تو پسر فاطمه شدي
دستت شفيع امت زهراي اطهر است
سرو قدت اگر چه به ام البنين بَرد
کي هيبتت به هيبت زينب برابر است
آنانکه نام ماه بني هاشمت دهند
رخسارشان منور صد ماه و اختر است
فضل وکمال را به تو تفويض کرده اند
آنانکه فضلشان همه از فضل داور است
روز جزا به مرتبه ات غبطه مي خورند
آنانکه از شهادتشان فيض محشر است
دل را شراب صحبت تو مست مي کند
ما را خمار بوسه بر آن دست مي کند
روز ازل که روز علمداري تو بود
آب حيات تشنه لب ياري تو بود
روزي که جام عشق عطشناک مرد بود
آن روز روز سيد وسالاري تو بود
کافي نبود سر بکشد جام عشق را
تنها کسي که شاهد ميخواري تو بود
روزي که هيچ صحبت دلداگي نبود
صحن الست صحنه ي دلداري تو بود
دل دادي وشد آتش دلبر به کام تو
لب تشنگي متاع خريداري تو بود
چشم و سر و دو دست تو دادُ الست داد
شرم شريعه از عرق جاري تو بود
وقتي تنت نشست ز مستي ميان نور
عرشي عظيم گرم عزاداري تو بود
بر خلق نوري تو خدا افتخار کرد
فخر خدا براي گرفتاري تو بود
آن روز هم در عالم ذر مثل کربلا
زهرا کنار علقمه در ياري تو بود
آن ساقي آفرين که تو را آفريده است
مشک تو را و اشک تو يکجا خريده است

محمود ژوليده