نهضت حسینى و رسالت مبلّغان دینى
نهضت حسینى و رسالت مبلّغان دینى

عبدالرحیم موگِهى محقق و نویسنده
امام صادق(علیه السلام)
حَدیثٌ تَدریهِ خَیرٌ مِن أَلفِ حَدیثٍ تَرویهِ... ؛[1]
به فهم یک سخن دست یازى؛ بهتر از آن است که به نقل هزارسخنپردازى.
پژوهشنماى وبترس ازکمینسخن هرچه باشد بهژرفى ببین
مقدمه
بر مبلّغان دینى پوشیده نیست که نهضت حسینى و تاریخ کربلا یک فرهنگاست و از پشتوانه فرهنگى نیز برخوردار است. از سوى دیگر، هر فرهنگىکه به وجود مىآید و شکل مىگیرد، حتى اگر در روزهاى آغازینِ طلوع خودهمچون آینه پاک باشد، ممکن است گرد و غبارِ مرور زمان بر آن نشیند و آینهپاکِ اولیهاش را تار کند. نهضت حسینى و فرهنگ عاشورا نیز که حدودچهارده قرن از طلوع آن مىگذرد، از این قاعده مستثنا نبوده و در طول زمان وتاریخ، دچار آسیبها و تحریفات و ابهاماتى شده است.
یکى از رسالتهاى مهم مبلّغان دینى این است که فرهنگ عاشورا ونهضت حسینى را آسیبشناسى (Pathology) کنند و غبار ابهامات وتحریفاتِ به وجود آمده در آن را از چهره زیباى این فرهنگِ ژرف و شگرفبزُدایند.
با توجه به آن چه گفته شد، مبلّغان دینى باید سه رسالت و وظیفه علمى -پژوهشى را در متون و اخبارِ رسیده از تاریخ کربلا، سرلوحه تبلیغات خودقرار دهند:
مرحله اول: تهذیب و پالایش؛
مرحله دوم: تصحیح و ویرایش؛
مرحله سوم: تحلیل و پردازش.
گفتنى است هر دانشور و پژوهشگرى که از دانش و اندیشهاى آگاهىمىیابد، در مرحله نخست (تهذیب و پالایش) باید از اصالت ومأخذ و انتساب آن مطمئن شود. فى المثل بسیارى بر این باورند که بیتِ »مازنده به آنیم که آرام نگیریم / موجیم که آسودگى ما عدم ماست« از اقباللاهورى است، در حالى که این سروده از کلیم کاشانى است و از اقباللاهورى نیست.
در مرحله دوم (تصحیح و ویرایش) باید به صحت و درستىمتن آن دانش و اندیشه پىببرد. مثلاً پس از آن که معلوم شد که سروده پیشیناز کلیم کاشانى است، باید بداند آیا متن آن نیز به همین صورتى است که درذهنها و بر زبانهاست؟ باز در این مرحله، هنگامى که به دیوان کلیم کاشانىمراجعه مىکند، متوجه مىشود که این بیت در ترجیعبندى به نام ساقىنامه وبدینگونه - بر عکس بودنِ مصراعهاى آن بیت - است:
مستیم و عنان دلِ خودکام نگیریم
تا جام بُوَد، عبرت از ایام نگیریم...
موجیم که آسودگى ما عدم ماست
ما زنده به آنیم که آرام نگیریم[2]
در مرحله سوم (تحلیل و پردازش) باید به تبیین و تشریح اینسروده پردازد و حتى به این نکته اشاره کند که چرا انتساب این شعر به اقباللاهورى شهرت یافته است، نه به شاعر دیگرى؟
آنگاه به این پاسخ دست مىیابد که اقبال لاهورى در اشعار خویش بهلزوم تحرک و پویایى مسلمانان و با استفاده از کلماتى مانند موج، دریا و رفتنتأکید فراوان داشته است که دو نمونه از آنها ذکر مىشود:
ساحل افتاده گفت گر چه بسى زیستم
هیچ نه معلوم شد، آه که من چیستم
موجِ ز خود رفتهاى تیز خرامید و گفت
هستم اگر مىروم، گر نروم نیستم
میارا بزم بر ساحل که آن جا
نواى زندگانى، نرمخیز است
به دریا غَلْت و با موجش درآویز
حیات جاودان اندر ستیز است
اکنون پس از ذکر این مثال و براى این که کلىگویى نکرده و کلیاتىابوالبقاءگونه را در زمینه سه مرحله پیشین به قلم نیاورده باشیم، به ذکرمثالهایى از نهضت حسینى و تاریخ کربلا و فرهنگ عاشورا مىپردازیم کهبرخى مربوط به مرحله اول (تهذیب و پالایش) و بعضى مربوطبه مرحله دوم (تصحیح و ویرایش) و شمارى مربوط به مرحلهسوم (تحلیل و پردازش) است.
1. إنّ الحیاة عقیدة و جهاد...
یکى از سخنانى که داراى مضمونى انقلابى و از شهرت فراوانى نیز برخوردارو گویند که از امام حسین(ع) است، این است: »إنّ الحیاة عقیدة وجهاد«.
حدیثشناسان و حدیثپژوهان بر این عقیدهاند که این سخن در کتابهاو منابع حدیثى و کتابهایى که سخنان امام حسین(ع) راگردآورى کردهاند، یافته و دیده نشده است.
شایان گفتن است که این جمله، مصراع دوم از یک بیت شعر و بدینگونهاست:
قف دون رأیک فى الحیاة مجاهداً
إنّ الحیاة عقیدة و جهاد
در زندگى پاى عقیدهات بایست و در راه آن تلاش کن؛
به راستى که زندگى، عقیده داشتن و در راه آن تلاش کردن است.
باید گفت که سراینده این شعر، شاعرى مصرى به نام احمد شوقى بودهاست و این شعر بر بالاى دو روزنامه الجهاد و الحیاة چاپ مىشده است.
در این جا شایسته است که تحلیلى علمى و عقیدتى در این زمینه را نیز ازاستاد دینپژوه و اسلامشناس، شهید آیتاللَّه مرتضىمطهرى(ره) و از کتاب »انسان کامل« ایشانبه قلم آوریم:
مطلبى مىخواهم بگویم (که شاید براى برخى ناراحتکنندهباشد، چون) بعضى از جوانان از شنیدن چیزى که برخلافمیلشان باشد، ناراحت مىشوند.
جملهاى به امام حسین(ع) منسوب شده است که نهمعنایش درست است و نه در هیچ کتابى گفته شده که این جمله از امامحسین(ع) است و چهل، پنجاه سال هم بیشتر نیست کهدر دهانها افتاده است. مىگویند: امام حسین(ع) فرمودهاست: »إنّ الحیاة عقیدة و جهاد«؛ حیات یعنى داشتن یک عقیده و درراه آن عقیده جهاد کردن. نه، این با فکر فرنگىها جور درمىآید کهمىگویند انسان باید عقیدهاى داشته باشد و در راه آن عقیده بجنگد.قرآن از حق سخن به میان مىآورد. جهاد و حیات از نظر قرآن یعنىحقپرستى و جهاد در راه حق؛ نه عقیده و جهاد در راه عقیده.
عقیده ممکن است حق باشد و ممکن است باطل باشد. عقیده انعقاداست؛ هزاران انعقاد در ذهن انسان پیدا مىشود. این مکتب دیگرىغیر اسلام است که مىگوید انسان باید بالاخره یک عقیده و آرمان وایدهاى داشته باشد و باید در راه آن آرمان هم، جهاد و کوشش کند؛حال آن عقیده چیست؟ مىگویند هر چه مىخواهد باشد. قرآنحرفهایش خیلى حساب شده است. قرآن همیشه مىگوید حق وجهاد در راه حق؛ نمىگوید عقیده و جهاد در راه عقیده. مىگوید اولعقیدهات را باید اصلاح کنى. بسا هست که اولین جهاد تو، جهاد باخود عقیدهات است؛ اول باید با عقیدهات جهاد کنى و عقیده درست وصحیح و حق را به دست بیاورى؛ بعد که حق را کشف کردى، باید درراه حق جهاد کنى.[3]
2. إن کان دین محمّد لم یستقم
سخن مشهور دیگرى و با مضمون زیر را به امام حسین(ع)نسبت مىدهند که ایشان فرمودهاند:
إن کان دین محمّد لم یستقم
إلّا بقتلى یا سیوف خذینى
گر دین محمد جز با جانسپارى من راست نمىماند، اى شمشیرهابیایید و مرا درآغوش گیرید.
گفتنى است کتابى که همه سخنان امام حسین(ع) در آنگردآورى و تدوین شده است، نه فقط به این سخن اشارهاى ننموده، بلکهتصریح کرده است این سخن - هر چند مضمون آن خوب است - از امامحسین(ع) نیست و از شاعرى به نام شیخ محسن ابوالحبّ استکه در سال 1305 هجرى قمرى درگذشته است.[4]
در کتاب دائرة المعارف تشیع نیز چنین نگاشته شده است: »شیخ محسن(1305 - 1235 ق)، فرزند حاج محمد حویزى حائرى آلابىالحبّ، از اعاظم خطبا و شعراى شیعه و صاحب دیوان شعرى به نامالحائریات و قصیده معروفى است که آن را در مجالس حسینى در سراسرجهان تشیع مىخوانند و زبان حال ابى عبداللَّه الحسین(ع) استو دو بیعت اول آن قصیده چنین است.
أعطیت ربّى موثقاً لا ینتهى
إلّا بقتلى فاصعدى و ذرینى
إن کان دین محمّد لم یستقم
إلّا بقتلى یا سیوف خذینى[5]
3. کلّ یوم عاشوراء...
یکى از سخنانى که گاه به امام صادق(ع) نسبت مىدهند، اینسخن شعرگونه است:
کلّ یوم عاشوراء و کلّ أرض کربلاء.
هر روزى خود عاشوراست، هر زمین هم کربلاست.
و گاه نیز عبارت و کلّ شهر محرّم؛ هر ماهى هم محرّم است، را به آنمىافزایند.
نگارنده تا آن مقدار که خود پژوهیده است و از حدیثپژوهان بزرگىهمچون حضرت آیتاللَّه شبیرى زنجانى - دامت برکاته - و مراکزحدیثپژوهى دیگر نیز پرسیده است، تاکنون نتوانسته است این سخن را بهامام صادق و یا امامى دیگر نسبت دهد.
یادمان باشد، حدیث دیگرى از امام حسن(ع) و با مضمون »...لا یوم کیومک یا أبا عبداللَّه...؛[6] اى اباعبداللَّه! هیچ روزى چون روز(شهادت) تو نخواهد بود« وجود دارد که با سخن پیشین، نهتنهاهمخوانى و همسانى ندارد، بلکه در آن ناهمخوانى و ناهمسانى نیز دیدهمىشود؛ مگر این که آن سخن پیشین را به گونهاى دیگر تبیین و تحلیل کنیم.
4. اسقونى شربة من الماء...
در برخى از کتابهایى که به چگونگى شهادت امام حسین ویارانش(ع) پرداختهاند، آورده و گفته شده است که حضرت درروز عاشورا و هنگام نبرد با دشمنان خود، به آنان و یا به عمر بن سعد روکردند و فرمودند: »اسقونى شربة من الماء؛ با جرعهاى آب، مرا سیرابسازید.« در برخى از این کتابها نیز آورده و گفته شده است که حضرت بهآنان فرمودند: »باجرعهاى آب مرا سیراب سازید که جگرم از تشنگىسوخت.«
قابل توجه است این سخن با افکار و گفتار و رفتار شخصیتى که سرورآزادگان است و سخنانى به گونههاى زیرین دارد، همخوانى و همسانى ندارد.
هیهات منّ الذّلّة؛ ذلت و خوارى از ما دور است و دور.
الموت فى عزّ خیر من حیاة فى ذلّ؛ مرگ با عزت بهتر است از زندگىبا ذلت.
الموت أولى من رکوب العار / والعار أولى من دخول النّار؛ مرگسزاوارتر است از ننگپذیرى و ننگپذیرى سزاوارتر از داخل شدندر آتش است.
از سوى دیگر، عبارت »اسقونى شربة من الماء« در کتابها و منابع معتبرحدیثى و مستند روایى یافته نشده است و دینپژوهان و اندیشهمندانىهمچون استاد شهید آیتاللَّه مطهرى(ره) در کتاب حماسهحسینى، جلد 2، صفحه، 218 در این زمینه چنین مىفرمایند:
این قدر تشنگى اباعبداللَّه(ع) زیاد بود که وقتى به آسماننگاه مىکرد، بالاى سرش را درست نمىدید؛ اینها شوخى نیست.ولى من هر چه در مقاتل گشتم - آن مقدارى که مىتوانستم بگردم - تااین جمله معروفى را که مىگویند اباعبداللَّه به مردم گفت: »اسقونىشربة من الماء؛ یک جرعه آب به من بدهید«، ببینم، ندیدم. حسینکسى نبود که از آن مردم چنین چیزى طلب بکند. فقط یک جا دارد کهحضرت در حالى که داشت حمله مىکرد و هو یطلب الماء. قرائننشان مىدهد که مقصود این است: در حالى که داشت به طرف شریعهمىرفت، در جستوجوى آب بود که از شریعه بردارد، نه این که ازمردم طلب آب مىکرد.[7]
استاد شهید در جلد 1، صفحه 156 حماسه حسینى نیز مىفرمایند:
باور نکنید که اباعبداللَّه این جمله را گفته باشد: »اسقونى شربة منالماء فقد نشطت کبدى«. من که این جمله را در جایى ندیدهام.حسین(ع) اهل این جور درخواستها نبود.
5. حج نیمه تمام امام حسین(ع)
از بعضى شنیده و یا در برخى از کتابها خواندهاید که چون امامحسین(ع) متوجه شد مزدوران یزید مىخواهند او را در حرمامن الاهى بکُشند و خونش را در خانه خدا بریزند، حج خود را ناقص و نیمهتمام رها کرد و آن را به عمره مفرده تبدیل ساخت و سپس از احرام خارج شدو به سوى کربلا حرکت کرد.
به یاد سپردنى است که موضوع اینگونه نبوده است؛ بلکه امامحسین(ع) از همان آغاز به نیت عمره مفرده، احرام بسته بود وپس از آن که عمره مفرده خویش را تمام کرد، از احرام خارج شد و از مکه بهسوى کربلا حرکت کرد. بنابراین، امام حسین(ع) اصلاً حج خودرا تبدیل نکرده و تغییرى نداده است.
شایان ذکر است که به طور کلى هر مسلمانى مىتواند در ماههاى حج(شوال، ذىقَعده و ذىحِجّه) به نیت عمره مفرده، احرام حج ببنددو پس از آنکه عمره مفرده خویش را تمام کرد، مىتواند به هر جا که خواستبرود، یا اینکه مىتواند احرامى را که به نیت عمره مفرده بسته است، به عمرهتمتع تبدیل کند و اعمال حج را به جا آورد.[8]
در حدیثى نیز نقل شده است از امام صادق(ع) درباره مردىپرسیدند که آیا مىتواند در ماههاى حج، احرام عمره ببندد و پس از تمام کردنعمره خود به شهر و دیارش برگردد؟ حضرت در پاسخ مىفرمایند که اشکالىندارد و حسین بن على(ع) نیز در روز تَرویه (روز هشتم ماهذى حِجّه) در حالى که مُحرِم به احرام عمره بود، از احرام خارج شد وبه سوى عراق حرکت کرد.[9]
در حدیث دیگرى نیز امام صادق(ع) مىفرمایند که امامحسین(ع) در ماه ذىحِجّه در حال عمره بود و سپس در روزتَرویه و در حالى که مردم به طرف مِنى مىرفتند، به سوى عراق رهسپار شد؛زیرا کسى که نمىخواهد اعمال حج را به جا آورد، مىتواند در ماه ذىحِجّه،عمره مفرده را انجام دهد.[10]
6. عروسى حضرت قاسم(ع)
در برخى از کتابهاى تاریخى که به زندگى و شهادت امام حسین ویارانش(ع) پرداختهاند، گفته شده است که حضرت در کربلا و درروز عاشورا، دختر خویش را به عقد حضرت قاسم(ع)درآوردند و مجلسى شبیه مجلس عروسى به پا کردند.
به نظر مىرسد نخستین کسى که به این موضوع دامن زده، ملاحسینواعظ کاشفى (درگذشته 910 ق) در کتاب خود، یعنى روضةالشهداء است.[11] سپس این قضیه در کتاب المنتخب فى جمع المرائى والخُطَباز مرحوم شیخ فخرالدین طریحى نجفى (1085 - 979 ق)،نویسنده فرهنگ لغت مجمعالبحرین، نقل شده که این کتاب به کتاب منتخبو کتاب فخرى مشهور است.[12] آنگاه قضیه عروسى حضرتقاسم(ع) در کتابهاى دیگران نیز به تدریج راه یافته است.
جاى بسى گفتن دارد که عبدالرزاق موسوى مقرّم درباره ذکر شدنعروسى حضرت قاسم(ع) در کتاب منتخب طریحى به نکتهاىبدینگونه اشاره دارد: »هر چه در عروسى قاسم مىگویند نادرست است؛ چراکه قاسم به سن بلوغ نرسیده بود و هرگز نَصّ صحیحى نیز در این باره ازمورخان وارد نشده است؛ اما شیخ فخرالدین طریحى با آن عظمت و جلالتدر علم، امکان ندارد که چنین داستانى را نوشته باشد و بر کسى روا نیست کهدر حق او این خرافه را تصور کند. در کتاب او، منتخب، دست بردهاند و اینافسانه را داخل آن کردهاند؛ طریحى آن کس را هیچ وقت نخواهد بخشید.«[13]
محدّث بزرگ شیعه، حاج میرزا حسین نورى(ره)، در کتابخود، لؤلؤ و مرجان، سخنى بدین مضمون دارد: »قصه عروسى حضرتقاسم(ع) - قبل از کتاب روضة الشهداء - در هیچ کتابى، از عصرشیخ مفید تا عصر علامه مجلسى که بحمدالله تألیفات اخبار ایشان در هرطبقه فعلاً موجود است، اسمى از آن برده نشده است و چگونه مىشود کهقضیهاى به این عظمت و قصهاى چنین آشکار، محقّق و مضبوط باشد، ولى بهنظر تمام این جماعت، حتى ابن شهرآشوب که تصریح کردهاند هزار جلدکتاب مناقب نزد او بوده است، نرسیده باشد. علاوه بر آن که به مقتضاى تمامکُتُب معتمده سالفه مؤلّفه در فن حدیث و انساب و سیَر، نمىتوان براىحضرت سیدالشهداء(ع) دختر قابل تزویجِ بىشوهرى پیدا کردتا این قصه - قطعنظر از صحت و سُقم آن به حسب نقل - وقوعش نیز ممکنباشد.«[14]
قابل توجه است که مرحوم حاج شیخ عباس قمّى(ره) دربارهعروسى حضرت قاسم(ع)، سخنى صریح و بدین مضمونفرمودهاند: »از وقایع معروفهاى که در کُتُب جدیده، مضبوط و نزد اهل علم وحدیث، عین و اثرى از آن وقایع نیست، عروسى حضرتقاسم(ع) در کربلاست که در کتاب روضة الشهداء از فاضلکاشفى نقل شده و شیخ طُرَیحى که از جمله علما و معتمدین است، نیز از اونقل کرده، ولى در کتاب خود به نام »منتخب« مسامحات بسیارى کرده است کهبر اهل بصیرت و اطلاع پوشیده نیست.«[15]
مرحوم علامه مامقانى(ره) نیز در کتاب خود، تنقیح المقالسخنى بدین مضمون گفته است: »آن چه در کتاب منتخب طریحى و دربارهعروسى حضرت قاسم(ع) مُرسَلاً و بدون ذکر راویان آن نقل شدهاست، صحت ندارد و من و سایر اهل تحقیق و تتبع، چنین مطلبى را درکتابهاى سیَر و تواریخ و مَقاتِل معتبره نیافتیم.«[16]
همچنین حاج شیخ جعفر شوشترى(ره) سخنى تیز و بُرّان وبدینگونه گفته است: »آن چه در میان جُهّال شیعه متداول شده است از شبیهعروسى قاسم(ع) ساختن، ضربت زدن است بر امامحسین(ع)، یقیناً دردِ این کارِ شنیع، بدتر است از دردِ آنشمشیرها، ضربت است بر حضرت... . در بعضى از بلاد عجم در شبیهعروسى قاسم، ساز و مضیقه و سایر آلات لهو و لعب مىآورند، خوانندگىهاو خوشحالىها مىکنند مردم؛ اینها که بدتر از ضربت زدن بر آن بزرگواراست.«[17]
شهید آیتاللَّه مطهرى(ره) نیز مىفرمایند:
»حاجى نورى مىگوید در همان گرماگرم روز عاشورا که مىدانیدمجال نماز خواندن هم نبود، امام نماز خوف خواند و با عجله همخواند؛ حتى دو نفر از اصحاب آمدند و خودشان را سپر قرار دادند کهامام بتواند این دو رکعت نماز خوف را بخواند و تا امام این دو رکعتنماز را خواندند، این دو نفر در اثر تیرهاى پیاپى که مىآمد، از پادرآمدند، مجالى براى نماز خواندن به اینها نمىدادند، ولى گفتهانددر همان وقت امام فرمود: حجله عروسى را بیندازید، من مىخواهمعروسى قاسم با یکى از دخترهایم را در این جا، لااقل شبیه آن هم کهشده ببینم. من آرزو دارم، آرزو را که نمىشود به گور برد. شما را بهخدا ببینید حرفهایى را که گاهى وقت از یک افراد در سطح خیلىپایین مىشنویم که مثلاً مىگویند من آرزو دارم عروسى پسرم راببینم، آرزو دارم عروسى دخترم را ببینم، به فردى چون حسین بنعلى نسبت مىدهند، آن هم در گرماگرم زد و خورد که مجال نمازخواندن نیست! و مىگویند حضرت فرمود من در همین جإے؛××کصمىخواهم دخترم را براى پسر برادرم عقد بکنم و یک شکل ازعروسى هم که شده است در این جا راه بیندازم. یکى از چیزهایى که ازتعزیهخوانىهاى قدیم ما هرگز جدا نمىشود عروسى قاسمنوکدخدا، یعنى نوداماد بود، در صورتى که این در هیچ کتابى ازکتابهاى تاریخى معتبر وجود ندارد.
حاجى نورى مىگوید ملاحسین کاشفى اولین کسى است که اینمطلب را در کتابى به نام روضة الشهداء نوشته است و اصل قضیه، صددر صد دروغ است. به قول آن شاعر که گفت: بس که ببستند بر او برگو ساز / گر تو ببینى نشناسیش باز. اگر سیدالشهداء(ع)بیاید و اینها را مشاهده کند (البته او در عالَم معنا مىبیند، اگر درعالَم ظاهر هم بیاید)، مىبیند ما براى او اصحاب و یارانى ذکرکردهایم که اصلاً چنین اصحاب و یارانى نداشته است.«[18]
شایسته مىآید که سه استفتا در این زمینه و به ترتیب از مرحوم آیتاللَّهفاضل لنکرانى و مرحوم آیتاللَّه تبریزى و حضرت آیتاللَّه مکارم شیرازىرا به قلم آوریم:
سؤال: در مورد تعزیهها و روضههایى که به نام ازدواج حضرتقاسم(ع) در کربلا خوانده مىشود، چه مىفرمایید؟
جواب: آنچه در مورد عروسى حضرت قاسم مطرح شده یا مىشود،صحیح نیست و اثرى از این قضیه در کُتُب معتبره وجود ندارد. مضافاً بر اینکه حضرت قاسم به سن ازدواج نرسیده بود؛ بلى در کتاب منتخب مرحومطُرَیحى چیزهایى که مناسب ازدواج آن حضرت است نقل شده، ولى ظاهراًاین مطالبِ نادرست را بعد از آن مرحوم، افراد مُغرض یا نادان به آن کتاباضافه کردهاند و مرحوم طریحى برتر از آن است که این مطالب را که مناسبتىبا واقعه عاشورا ندارد، در کتاب خود بنویسد. در عین حال، آن چه در کتابطریحى آمده، به این نحو که بعضى در مراسم تعزیهدارى و به صورت خرافىپیاده مىکنند، نمىباشد.[19]
سؤال: آیا حضرت قاسم بن الحسن المجتبى(ع) در روزعاشورا با دختر امام حسین(ع) عقد کرد به طورى که در بعضىکتابها به این امر اشاره شده است؟ نظر حضرتعالى را خواستاریم؟
جواب: این مطلبْ نقل شده، ولى به سند معتبر ثابت نیست، والله العالِم.[20]
سؤال: آیا داستان عقد و عروسى حضرت قاسم بن الحسن(ع)در کربلا صحت دارد؟ خواندن و بیان کردن این داستان چه حکمى دارد؟
جواب: چون در منابع معتبر نیامده است، بهتر ترک آن است.[21]
شاید ریشه این تحریف آن باشد که حضرت قاسم(ع) داراىبرادرى به نام حسن (حسن بن الحسن(ع) ) بوده که اورا حسن مُثَنَّى مىگفتهاند؛ زیرا نام خودش حسن و نام پدرش امامحسن(ع) بوده و در نتیجه، حسن دومى (حسن مُثَنَّى)نامیده شده است.
حسن مثنّى همان کسى از فرزندان امام حسن مجتبى(ع)است که با فاطمه، دختر امام حسین(ع)، پیش از روز عاشورا وورود به کربلا و ظاهراً به سال شصت هجرى قمرى، یعنى همان سالى که امامحسین(ع) در مکه حضور داشته، ازدواج کرده و البته در کربلابوده و در رکاب عمویش، حضرت سیدالشهداء(ع)، جنگیدهاست و حتى به سختى زخمى شده و جزء اسیران کربلا نیز بوده و سپس بهمدینه بازگشته است و در سى و پنج سالگى از دنیا رفته و در قبرستان بقیع بهخاک سپرده شده است.[22]
7. اسب ذوالجَناح
در بعضى از کتابها نوشتهاند و میان مردم نیز مشهور است که نام اسب امامحسین(ع) ذوالجَناح بوده است.
قابل توجه است که پیامبر عزیز خدا(ص) اسبى داشتهاند کهنام آن مُرتَجَز و به معناى اسبى است که بر آن سوار مىشده و رَجَزمىخواندهاند و این اسب به امام حسین(ع) رسیده است وحضرت در روز عاشورا بر آن سوار بودهاند.[23] ولى در کتابهاى حدیث وتاریخ و مَقتَل، از این اسب با نام ذوالجناح یاد نشده است.
گفتنى است که واژه جَناح - نه جِناح یا جُناح - در زبان عربى به معناى بال وذوالجناح به معناى بالدار است و به اسبى که چابک و تیزرو و راهوار است ودر میدان جنگ، خوب تحرک دارد، ذوالجَناح مىگویند و شاید چون اسبامام حسین(ع) داراى این صفات و ویژگىها بوده، در میان مردمبه ذوالجَناح معروف و مشهور شده است چنان که مرحوم حاج میرزا حسیننورى، محدّث بزرگ شیعه، در کتاب لؤلؤ و مرجان خویش مىفرمایند:
»در مَقاتِل معتمده موجود است که اول صبحِ عاشورا - پس از آرایشصفوف - حضرت بر شترى سوار شدند و آن خطبه بلیغه را به جهت اِتمامحجت خواندند. آنگاه فرود آمدند و اسب خاصه رسولخدا(ص) را که به جهت سوارىِ خود و اوصیایش خریده بودندو آن را مُرتَجَز مىگفتند که در اَلْسنه عوام به ذوالجَناح معروف شده، خواستندو سوار شدند و تا آخر کار سواره بودند... .«[24]
شایان یادآورى است که اگر در برخى از متون دینى، مانند متنزیارتنامهها، اسب امام حسین(ع) را با واژه »جواد« به کار بردهاند،این واژه نام اسب حضرت نیست، بلکه عربها براى معنى اسب و مفهوم آناز واژه »جواد« استفاده مىکنند، همانگونه که براى این مفهوماز واژه »فَرَس« نیز استفاده مىنمایند.
8. مَهلاً مَهلا یابن الزّهراء
شمارى از حدیثپژوهان و تاریخنگاران بر این عقیدهاند که عبارتِ »مَهلاًمَهلا یَابنَ الزَّهراء؛ اى پسر زهرا صبر کن صبر کن!« و رویدادهاى پس و پیشاز آن را که به حضرت زینب(ع) - هنگام وداع و خداحافظى ایشانبا امام حسین(ع) - نسبت مىدهند، در کتابها و منابع معتبرحدیثى و حتى بعضى از کتابهاى نامعتبر روایى نیز دیده نشده است. از اینرو، در انتساب آن به حضرت زینب(ع) باید درنگى دیگر ورزیدتا به صحیح بودن یا ناصحیح بودن آن دست یازید.[25]
9. زیارت ناحیه مقدسه
علامه محمدباقر مجلسى(ره) در جلد 101 کتاب بحارالأنوار، دوزیارت ناحیه مقدسه براى امام حسین و یارانش(ع) ذکر کرده کهاوّلى در صفحه 269 تا 274 و اغلب آن دربردارنده نام شهداى کربلا و به تاریخسال 252 هجرى قمرى است و دیگرى زیارت بلندترى در صفحه 317 تا325 است که گاه سخنوران و مداحان، عبارتهایى از آن را، مانندِ »والشّمرجالس على صدرک« و یا »لأبکینّ علیک بدل الدّموع دما«، در مجالسروضهخوانى و عزادارى مىخوانند. شمارى از حدیثپژوهان گفتهاند کهچون تاریخ زیارتنامه اول به سال 252 هجرى قمرى است و تولد امامزمان(ع) در سال 255 یا 256 هجرى قمرى روى داده، اینزیارتنامه از ناحیه مقدسه امام حسن عسکرى(ع) است و نه امامزمان(ع)،[26] ولى زیارت دوم از ناحیه مقدسه امامزمان(ع) است؛ البته شمار دیگرى از حدیثپژوهان نیز بر اینباورند که متن هر دو زیارتنامه از ناحیه مقدسه امام معصوم(ع)نیست، بلکه احتمالاً از نوشتههاى بزرگانى همچون سیدمرتضى(ره) است. از این رو، باید کژى یا راستى این باور رابرپژوهید و دلیلهاى آن را خوب دید.[27]
10. حضور حضرت لیلى در کربلا
بسیارى از حدیثپژوهان و تاریخنگاران بر این اعتقادند که حضرت لیلى،مادر حضرت علىاکبر(ع)، در کربلا اصلاً حضور نداشته و حتىشاید آن زمان، در قید حیات نیز نبوده است تا چه رسد به این که بخواهند آنداستانها و افسانهها را درباره ایشان بتراشند و بگویند و بنویسند. نیز گفتنىاست که نام مادر حضرت علىاکبر، لیلى بوده و اُمّ لیلى (مادرلیلى) نبوده است.[28]
فرجامینه
از آن چه به قلم آمد به این نتیجه مىرسیم که هیچگاه تحقیقات خویش را برمنقولات و مسموعات - هر چند از مشهورات یا انسانهاى مشهور باشند -استوار نسازیم. در غیر این صورت، با کوچکترین تندبادى از سوى منتقدانعلمى و نقادان پژوهشى که در حال رَصَد کردن تحقیقات و تألیفات هستند،به لرزه درمىآییم و هر چه را در این زمینه بافتهایم، رشته رشته مىیابیم؛ مگرآن که خودمان بتوانیم آن گفتهها و شنیدهها را در منابع (References)ومآخذ معتبر ببینیم و بهگونهاى حقیقتیابانه و تحقیقْمدارانه به آنها استنادنماییم و ارجاع دهیم که حضرت امیر مؤمنان(ع) دُر سُفتهاند وخوش گفتهاند:
لا ینفع اجتهاد بغیر تحقیق؛[29]
هر کوششى که حقیقتیابانه نباشد، سودى فراچنگ نیاورد.
اکنون به همه پژوهشگران و پژوهشنامهنویسان، این سخن ژرف وشگرف حضرت مولا على(ع) را پیشکش مىنماییم:
أما إنّه لیس بین الحقّ والباطل إلّا أربع أصابع.(فسئل(ع) عن معنى قوله هذا؟ فجمع أصابعه ووضعها بین أذنه و عینه ثمّ قال:) الباطل أن تقول سمعت والحقّأن تقول رأیت؛[30]
میان حق و باطل جز چهار انگشت فاصله نیست. (آنگاه ازحضرت پرسیدند که منظورتان از این سخن چیست؟ حضرت نیزانگشتان خود را کنار هم و بین گوش و چشم خویش گذاشتند وفرمودند:) باطل آن است که بگویى این چیز را شنیدهام و حقآن است که بگویى این چیزرا دیدهام.
در پایان شایسته مىدانیم که به سه نمونه از دقتهاى علمى و توجهنکردن به منقولات و مسموعات و محفوظات در مطالعات و تحقیقات ومانند آن اشاره کنیم و سخن را به فرجام رسانیم:
1. هنگامى که یکى از دانشوران مىخواستهاند متراژ پل قدیمى و هلالى وسمبولیک شهر اهواز را در دائرة المعارف خویش ذکر کنند، نه فقط بهشنیدهها، بلکه حتى به منابع مکتوب در این زمینه نیز بسنده نمىنمایند وهیأتى را مأمور مىکنند تا به اهواز بروند و این پل را دقیقاً اندازه بگیرند وسپس براى ایشان گزارش و بازگو نمایند تا آنگاه متراژ دقیق این پل را دردایرة المعارف خود بنگارند.
2. مرحوم علامه قزوینى، خود، مىگوید: »پس از اتمام طبع کتاب چهارمقاله عروضى،با همه دقت مستمرى که در تصحیح آن کرده بودم، یکى از فضلاى معروفایران غلطنامهاى براى آن ترتیب داده، براى من فرستاد و من پس از مشاهدهآن تکانى خوردمو به قدرى متأثر شدم که از آن وقت به بعد، هر وقت »قل هو الله احد« را همبنویسمبه حافظه خود اعتماد نمىکنم و قرآن را مىآورم و با چشم سر به آن مراجعهمىنمایم تاآیه را ببینم.«[31]
3. روایت کردهاند ابوالفَرَج معافى نامى گوید که در مراسم حج در شبماهتابى در مِنى بودم. شنیدم که یکى صدا مىکند: اى ابوالفرج! به خیال افتادمشاید مرا مىخواند، ولى پیش خود گفتم: شاید داراى این کنیه در بین حجاجمتعدد باشد. پس اندکى بعد شنیدم که همان منادى فریاد مىکند: اى ابوالفرجمعافى! پس خواستم بروم، ولى باز تأملى کردم تا اینکه صدا کرد: اى ابوالفرجمعافى بن زکریا! پس نزدیک به یقین شد که با من کار دارد، اما باز اندکى تأملنمودم. این بار صدا کرد: اى ابوالفرج معافى بن زکریا بن یحیى! چون تصورنمىکردم دیگر غیر از من کسى جامع این نسبت باشد، پس بلند شدم و هنوزبه سوى او حرکت نکرده بودم که فریاد زد: اى ابوالفرج معافى بن زکریا بنیحیى نهروانى! آنگاه دیگر اَدنى شکى براى من نماند و یقین قطعى شد که مرامىخواهد. چون من خود را منحصراً داراى این نسب و نسبت مىدانستم ومحال مىشمردم که کسى دیگر جامع تمام جزئیات این نسبِ آبا و اجداى ونسبت محلى باشد. پس نزدیک او رفتم و پرسیدم چه کار دارد؟گفت: آیا شما ابوالفرج معافى بن زکریا بن یحیى نهروانى هستید؟ گفتم: بلى!گفت: از کدام نهروان؟ از نهروان شرق یا نهروان غرب؟ گفتم: از نهروانشرق. گفت: ببخشید من ابوالفرج معافى بن زکریا بن یحیى بن نهروانى غربرا مىجویم.[32]