زائری بارانی ام ، آقا به دادم می رسی؟

زائری بارانی ام ، آقا به دادم می رسی؟
بی پناهم خسته ام ، تنها ، به دادم می رسی؟
گر چه آهو نیستم اما پر از دلتنگی ام
ضامن چشمان آهوها ، به دادم می رسی؟
از کبوترها که می پرسم نشانم می دهند
گنبد و گلدسته هایت را ، به دادم می رسی؟
ماهی افتاده بر خاکم لبالب تشنگی
پهنه آبی ترین دریا ، به دادم می رسی؟
ماه نورانی شب های سیاه عمر من
ماه من ، ای ماه من ، آیا به دادم می رسی؟
من دخیل التماسم را به چشمت بسته ام
هفتمین دردانه زهرا ، به دادم می رسی؟
باز هم مشهد ، مسافرها ، هیاهوی حرم
=====================
هشت حبه انگور
1
اولين حبّه را كه میخوردی، كفر میرفت تا اذان بدهد
دست شيطان به تيغ زهرآگين فرق خورشيد را نشان بدهد
اولين حبّه را كه میخوردی، «ابنملجم» به قصر وارد شد
دست بر شانۀ خليفه نهاد تا به بازوی او توان بدهد
2
دومين حبّه زير دندانت له شد و قطرهقطره پايين رفت
كه از آن ميزبان بعيد نبود شهد اگر طعم شوكران بدهد
دومين حبّه را كه میخوردی، «جعده» هم در كنار «مأمون» بود
جگری تكهتكه میشد تا طشتی از خون به قصه جان بدهد
3
سومين حبّه بود كه انگار جگرت داشت مشتعل میشد
تشنهات بود و اين عطش میخواست پردۀ ديگری نشان بدهد
قصر در لحظهای بيابان شد، ماه افتاد و نيزهباران شد
پدرت نيزهای به گردن كرد تا سرش را به آسمان بدهد
سومين حبّه را فرو بردی، از نديمان يكی به «مأمون» گفت:
شمر اذن دخول میطلبد تا به تو نامۀ امان بدهد
4
چارمين حبّه خم شدی از درد، سر به تعظيم دوست زانو زد
مردِ تسليم را همان بِهْ كه كمرش را رضا كمان بدهد
ديدی از پشت پرده جدّت را كه سر از سجده برنمیدارد
بعد از در «هشام» وارد شد تا سلامی به ديگران بدهد
5
پنجمين حبّه پردههايی كه حائل مرگ و زندگی بودند
پيش چشمت كنار میرفتند تا حقيقت خودی نشان بدهد
سينه سرشار علم يافته شد، ذرهذره جهان شكافته شد
پنجمين قاتل از در آمد تا رنگ ديگر به داستان بدهد
6
آه از اين داستان حزنانگيز، مرگ اين كهنهراویِ صادق
قصهای تازه با تو خواهد گفت زهر اگر اندكی زمان بدهد
توی آن پنجۀ سبكبارت خوشه از بار زهر سنگين بود
مثل بار رسالت جدّت كه بنا بود يادمان بدهد
كه حقيقت چگونه باطل شد، اصلمان را چهسان بدل كردند
پایمان را در اين سرابستان دست يك پای راهدان بدهد
بعد «منصور» نيز وارد شد...
7
هفتمين حبّه را فرو بردی ناگهان با اشارۀ پدرت
سقف زندان شكست تا سرداب جای خود را به كهكشان بدهد
قفل و زنجير و دست و گردن و پا اوج پرواز را طلب میكرد
آسمان نيل بود و او «موسی»، زهر فرعون اگر امان بدهد
هفتمين حبّه هفتمين خان بود، قصر دور سرت به رقص آمد
سقف تسليم شد، كنار كشيد، تا به پروازت آسمان بدهد
تو پريدی به پيشواز خطر، مثل «مأمون» به پيشواز پدر
بعد «هارون» به قصر وارد شد تا پسر نزدش امتحان بدهد
8
هشتمين حبّه، نه، نمیدانم مرگ با چند قطره جرأت كرد
درد با چند بوسه راضی شد تا به معراج نردبان بدهد
تو قفس را شكستی و در عرش پدرت هشت حبۀ انگور
در دهانت نهاد تا خبر از خلوت روضهالجنان بدهد
در كنار شكستۀ قفست چند سگ توی قصر زوزهكشان
چكمههای خليفه ليسيدند، تا به آن جمع استخوان بدهد
قاتلان تو و نياكانت جسدت را نظاره میكردند
باز هم در سپيدهای تاريك كفر ميرفت تا اذان بدهد...
قرنها بعد، بعد از آن قصه، در غروبی غريب و خونآلود
از تب زخم بچهآهويی بیصدا بر درِ حرم جان داد
...
شعر از صالح سجادی